![]() |
![]() |
|
|
كوله بارم بسته
كوله بارم بر دوش
راهي يك سفرم
سفري تا فردا
مي روم گاهي تند
گاه آرام آرام
كوله باري اندك
و دلي افسرده
همسفرهاي من اند
كاش مي شد كه كسي
در ميان اين راه
دل من را مي برد
اين دل خسته و افسرده ي من را مي برد
و به جايش قلبي مملو از عشق و محبت مي داد
نقش بر لوح دلم
نام خود را مي داد
نامش آرامش جان
نامش آسايش روحم مي شد
كاش مي شد كه كسي ناجي روحم مي شد...
کاش می شد...
کاش...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:47 توسط زری |
|
|
شب بود اما چه روشن مي نمود روزبود اما چه تاريك مي نمود خوب بود اما چه بد مي نمود زشت بود اما جه زيبا مي نمود آب بود اما سراب مي نمود شيطان بود اما فرشته مي نمود فرشته بود اما.... همه چيز در لفافه اي از ضد و نقيض ها همه چيز در معنايي جز آنچه هستند پس چشم ها كي شسته مي شود و واژه ها ماه ها ...سال ها...قرن ها از پي هم مي گذرند و هنوز در انتظار تا شايد تمام اين دروغها كه راستي مي نمايند به پايان رسد..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 0:17 توسط زری |
|
|
و این است، این است دنیایی که وسعت آن شما را در تنگی خود چون دانه ی انگوری به
سرکه مبدل خواهد کرد!.......(احمد شاملو)
میزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای یاد
یادی برای سنگ...............این بود زندگی؟.......(حسین پناهی)
_دلم گرفته...دلم عجیب گرفته است....
_چرا گرفته دلت، مثل آن که تنهایی.
_چقدر هم تنها!
_خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگها هستی.
_دچار یعنی
_ عاشق
_و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد!
_چه فکر نازک غمناکی!.......(سهراب سپهری)
لکه ی سپید در شب سیاه
چگونه به سپیدی خود خواهد پی برد؟…….(خاله)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:23 توسط زری |
|
|
اگر گفتم و سرودم برای تو اگر عاشقانه ها نوشتم برای تو اگر لحظه لحظه زندگی کردم به یاد تو اگر با تمام وجود می خواستمت برای همیشه تمامشان دروغ بود نپرس چرا تنها بدان در جایی خواندم سخن بی عاشقی حرفی دروغ است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 0:54 توسط زری |
|
|
سلام بعد از یه غیبت طولانی باز اومدم...
تو این مدت اتفاقهای زیاد و مختلفی برام افتاد که یا خوب بودن یا بد یا هر دو با هم.
خلاصه ی کلام می خوام اعتراف کنم که همه ی این اتفاقها باعث شد تا دیگه داستان
سیبمو اونطور که قبلا می خواستم تموم نکنم...
قبلا می خواستم یه بچه ی فقیر که با مادرش از اونجا رد می شدن سیب قشنگمو ببینه و
اونو به آرزوش برسونه یعنی لمس گرمای دست یه انسان که داره با عشق بهش نگاه می
کنه!!!
حالا که فکرشو می کنم می بینم اون سیبهای دیگه هم یه جورایی راست می گفتن حالا
درسته بیانشون یه کم نیش دار بود ولی واقعیتی بود که نمی شد انکارش کرد...تا حالا
خودت فکر کردی به اون لحظه ای که برای رسیدن به آرزوهات هر کاری می کنی و به
هر دری می زنی اما عاقبت یه چیز دیگه نصیبت می شه مقصر کیه؟ هان ؟
اون سیب زیبا هم می تونه سرنوشتی رویایی داشته باشه مثل سیندرلا فرشته ها بیان
کمکش ...هم می تونه دردناکترین زندگی نصیبش بشه مثل....خیلی ها رو می تونم مثال
بزنم که با یادآوری هر کدومشون غم دنیا تو دلم میاد یه نمونه گره گوار داستان مسخ ...
البته درسته یه مسیر دیگه هم می تونه راه سیبمون باشه مسیری که اغلب ما اونو طی می
کنیم ...یه چیزی بین اون دو تا راه در حالیکه گهگاهی به یه سمتش بیشتر از اون یکی
متمایل میشیم.
خستتون نمی کنم ... داستان منم تموم شد اما نمی دونم چطور !!!
هیچکس نمی دونه داستانش چطور تموم میشه!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:32 توسط زری |
|
|
سيب زيبا بسيار غمگين و گرفته بود...نمي تونست تصميم
بگيره.يعني زندگي اينقدر محدود بود آه خداي من كاش من رو نمي
آفريدي....
همين زمان صداي مهربوني سيب زيبا رو به خودش آورد: عزيزم چرا
ناراحتي غصه نخور همه ي اينهايي كه شنيدي تنها يه مسير از
زندگي بود ..
تو بايد اينو بدوني كه زندگي راههاي زيادي داره و اين تويي كه
تعيين ميكني كدوم راه رو براي خودت انتخاب كني !!!
صداي مهربان مال يه سيب پير بود با ظاهري بشاش و دوست
داشتني .
سيب زيبا كه با حرفهاي سيب مهربان برقي در چشمانش پيدا شده
بود پرسيد :يعني من مي توانم تعيين كنم كه چه اتفاقي برام رخ
دهد و مسيرم را با اختيار خودم انتخاب كنم؟
سيب مهربان با قاطعيت گفت : بله حتما...تو فقط بايد با تمام
وجودت هدفت رو دنبال كني و هيچ چيز تو رو از مسيرت جدا
نكنه...دقت كن هيچ چيز نبايد تو رو از مسيرت جدا كنه.
اون وقت با اميد و البته صبر به همه ي اون چيزهايي كه مي خواي
مي رسي. در اين شك نداشته باش.
سيب زيبا كه سخناني كاملا متفاوت تا آن زمان مي شنيد شاد شد و
گفت خوب حالا من بايد چكار كنم؟
سيب مهربان : كاري نداره ...اول تصميم بگير كه هدفت در زندگي
چيه ؟ بعد از انتخاب هدف تمام راه هايي كه به هدفت ميرسه رو
در نظر بگير و در پايان بهترين راه رو انتخاب كن و تمام سعي خودت
رو براي رسيدن به هدفت بكن ...شك نداشته باش كه بهش مي
رسي!!! (دوستان گلم به دليل اينكه ازم خواستين زياد طولاني ننويسم آخرين قسمت داستان رو دفعه ي بعد براتون مي ذارم) شاد باشين.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 20:50 توسط زری |
|
|
سيب زيبا : خوب تو بگو واقعيت چيه؟ سيب بيش از حد رسيده آهي كشيد و گفت: واقعيت اينه كه هيچ كس از اين جاده عبور نمي كنه و تو هم خواهي پوسيد ... حتي اگر بر حسب اتفاق رهگذري از اينجا بگذره و تازه چشمش به اين
درخت و سيبهاي آن بيفته آن وقت با يه تيكه چوب به جون درخت
ميفته تا به قول خوش ما رو بچينه...و تازه اگر تو هم خوش
شانستر از همه باشي و بتوني به دستش برسي چند گازي ازت مي
زنه و در حاليكه تو رو نيمه گاز زده، در كمال بي رحمي به زمين
ميندازتت و با پاهاش به اينطرف و اونطرف شوتت مي كنه و در آخر
هم يه جايي وسط جاده رهات مي كنه.. اما اين پايان ماجرات نيست ...تو همينطور كه تنها رها شدي سنگينيه
چرخهاي گاري يه عابره ديگه تلخيه اين واقعيت رو بهتر بهت بچونه. سيب زيبا كه از ناراحتي نزديك بود گريه اش بگيره هيچي نگفت و
فقط به سيب هاي ديگه نگاه كرد. يه سيب ديگه كه يه كم دورتر از بقيه سيبها بود گفت: ناراحت
نباش...بهترين كار براي نجات از همه ي اين اتفاقات اينه كه تو هم
مثل من يه گوشه ي دنج و خلوت رو انتخاب كني و براي هميشه
همونجا زندگيتو بگذروني.. اينطوري حداقل از دست اون رهگذر بد و چرخهاي سنگين گاري در
اماني يا حتي ميون دستهاي معشوق اينقد نمي موني تا بگندي و
آخر سر بندازنت ميون آشغالهاي بو گندو...... سيب زيبا شاد از اينكه سيب خلوت نشين داره راه نشونش مي ده يه
كم با خودش فكر كرد و بعد گفت : خوب فايده اش چيه ؟ درسته كه من اينطوري بلايي سرم نمياد و ميون آشغالهاي ديگه
نمي رم ولي اينطوري توي تنهاييم مي پوسم بدون لمس دستهاي
گرم انساني!!! سيب خلوت نشين گفت : آره...تو هيچ وقت لذت گرماي دست يه
انسان يا برق شاديه چشماي يه كودك رو وقتي يه سيب شيرين و
خوشمزه توي دستاشه نمي بيني ولي حداقل مي توني تا آخر عمرت
توي روياهات اونو تصور كني و با روياهات زندگي كني... مي دوني اگه اون آدمي كه مي خواي گرماي دستشو حس كني
هموني باشه كه سيب بيش از رسيده گفته چه بلايي سرت مياد ؟ شايد خيلي بدتر از اوني كه برات وصف شده اتفاق بيفته!!! اگه مي خواي از همه ي اين بلاها در امان باشي راهي كه من بهت
مي گم بهترينه. منو نگاه كن،درست زماني كه هم سن و ساله
تو بودم اين راه رو انتخاب كردم و هنوزم بعد از گذشت اين همه
سال هيچ بلايي سرم نيومده. سيب زيبا با دقت به سيب خلوت نشين نگاهي كرد...به تنهاييش،به
چينهايي كه روي پوستش خودنمايي مي كردند...انتخاب سختي بود يا
بايد براي هميشه تنها زندگي مي كرد و فقط به رويايي از زندگي
دل مي بست يا اينكه منتظر دست انسان سنگدلي مي شد كه
بدترين شكنجه ها رو به تن ظريفش مي چشوند!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 12:40 توسط زری |
|
|
يكي بود يكي نبود در كنار يك جاده ي باريك و خلوت درخت سيب سرسبز و پر باري بود. روي اين درخت زيبا يه سيبي بود سرخ و شيرين با ظاهري وسوسه انگيز.اين سيب جوان و زيباي ما كه تازه رسيده بود و هنوز دست هيچ آدمي اونو از درخت نچيده بود داشت با خودش فكر مي كرد حالا كه رسيده و وارده يه مرحله ي جديدي از زندگيش شده چه اتفاقاتي انتظارش رو مي كشه. همينطور كه توي فكر بود يكي از سيبهاي ديگه كه تقريبا نارس بود بهش گفت خوش به حالت ....واقعا خوش به حالت. سيب زيبا گفت: براي چي؟ سيب نارس جواب داد :خوب ...تو زيبا و دلربايي ...و مطمئن باش سرنوشتي به زيباييه خودت در پيش داري. سيب زيبا : يعني چه سرنوشتي؟ سيب نارس : براي مثال يه جوونه عاشق در حاليكه به فكر معشوقشه، زيباييه تو چشمانش رو نوازش مي ده و تو رو تنها لايقه عشقش مي دونه پس تو رو مي چينه تا بهش تقديم كنه..... معشوق هم تو رو نمي خوره بلكه با ديدن تو به ياد خاطزات بسيار شيرينش مي افته و علاقه اش به اون جوون بيشتر مي شه. يه سيب ديگه كه بيش از حد رسيده بود و در حال پوسيدن بود گفت : نه..اينها خواب و خيالي بيشتر نيست. همه ي ما در ابتداي زندگيمون از اين روياهاي عاشقانه و شيرين داشتيم ولي واقعيت چيزه ديگه ايه. سيب سرخ : واقعيت چيه تو بگو ..... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 19:53 توسط زری |
|
|
سبك تر از پرنده جوان تر از كودك و حتي شادتر از جواني پرشور احساس مي كني به ياد مي آوري بي آنكه به ياد داشته باشي... رويا مي بيني و نمي بيني انگار شنا مي كني و گويي در پروازي عاشقي و عشقي نداري زندگي در نظرت زيباست ولي مي خواهي بميري ترسي از فردا نداري اما اشتياقي مبهم بيش و كم انساني در دل مي شكفد افسوس!بايد اين خوشبختي از دست برود؟ بهتر كه اين زندگي و عذابش نيست گردد! اي خداي مهربان مرا از تيره روزي حفظ فرما تا چنين لحظه ي خوشايندي هرگز از دست نرود.
اثر:پل ورلن
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 0:58 توسط زری |
|
|
سلام ميلاد پيام آور دين صلح و محبت رو به همه ي شما دوستدارن صلح تبريك مي گم.
در ضمن هر كس دوست داشت لينك تبادل كنيم خوشحالم مي كنه... و يه نكته ي ديگه اينكه اگر خواستين هر وقت بلاگم به روز شد مطلع بشين به خبر نامه در پايين اين صفحه رجوع كنيد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 20:44 توسط زری |
|
|
صفحه نخست بهم نامه ميدي؟ گنجه |
اندوهي در چشمانت نشست،رهرو دل نازك!
ميان ما راه درازي نيست:لرزش يك برگ. |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 |
|
RSS
|